نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٧:٥٥ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٧
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٧
خسته گی...
خسته گی...
خسته گی...
و همه ش...
یا صدایی نمی آید...
یا بی حاصل...
چشم ام خشک شد که صدایی عزیز بشنود...
دیگر از جرقه خبری نیست،
و از آن صعب العبوری خواستنی،
و از آن ترنم ناشناس بوسیدنی،
و از آن بارش بوییدنی،
من خودم را می خواهم،
یکی از آن ها که خوانده ام ات،
هنوز نگاه داشته ای،
آ ی ا...
شب است...
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٤:٢٩ ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٧
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧
ازین سَموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی...
باورم نیست که نیست...
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦
هر چی سعی می کنم هیچ احساسی ندارم...
باید می فهمیدم همه ش همین نیس...
حتی همون موقع هم یه موقع ها صورتش رو مجسم می کردم...
وقتی خیس خیس بود...
و دستم بهش می چسبید...
حتی حالا که فهمیدم...
بازم یه موقع ها یه همچین فکری می کنم...
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ روز سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
هر کاریاش میکنم...
هر کاری...
تکون نمی خوره...
حتی یه سانت...
داره له میشه...
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦
میدوم
میپرم...
میچرخم...
...
.......
....
.....
چرا که نه؟
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٩:٠۸ ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تا حالا اونجوری دیده بودی اش؟
خداییش دیده بودی؟
کلمه بازی نکن...
من که ندیده بودم...
نه...
فکرشم نمی کردم آخه...
این جور موقع ها آدم کم میاره، خب نمی دونه چی باید بگه، اصلا تو خیالشم نیس، یهو جلوش می بینه اونو...
چیکار باید می کردم؟
آدم یهو یه حرفایی می زنه که منظورش فرسنگ ها دوره ازون، اما دیگه گفته...
هیچی هم مث قبل نیس، که نگفته فهمیده شی...
اما هنوز اون عظمت هس...
اون شکوهِ ستودنی...
توی چشماش...
حرکاتش...
یادش بخیر نداره که رفیق، عمو جون همه چی همونه، نه؟
آب یک آب است، لیکن چند جو...
خودم میگفتما، حالا یادم رفته...
اَی بابا...
خدا به همه همه مون کمک کنه...
به امید خدا...
نویسنده :
Satan's Son - ساعت ٢:۱٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

شاعری اشک نداشت...
فلهذا...
خندید...